آخرین دیدار

بعدِ تو از من فقط یک سایه بر دیوار ماند
از تمامِ آنچه بودم، یک دلِ بیمار ماند

رفتی و با رفتنت چیزی درونم زنده نیست
از منِ دیروز تنها خاطری غمبار ماند

هرچه گشتم در خودم، چیزی جز خاموشی نبود
در میانِ سینه‌ام یک بغضِ پر تکرار ماند

کوچه‌ بعد از تو دیگر رنگِ سابق را نداشت
از قدم‌هایت فقط ردّی به یادگار ماند

خواستم از یاد تو یک شب رها باشم، نشد
هرچه کردم، باز نامت گوشهٔ افکار ماند

گفتم میروم جایی که که دل آرام گیرد
گفتم اما در درونم حسرتِ بسیار ماند

خواستم چیزی بگویم، بغض مهلت را نداد
حرفِ ناگفته به لب، در آخرین دیدار ماند