عشق ویرانگر

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند
عشق، عاشق را اسیرِ دردِ هجران می‌کند
گاه یک لبخند، آغازِ هزاران خاطره‌ است
گاه یک چشم، آدمی را غرقِ عصیان می‌کند

می‌رسد روزی که حتی خنده‌های آشنا
در میانِ جمع، چشم را گریان می‌کند

عشق اگر باشد، جهان در چشم عاشق دیدنی‌ست
لیک هجران، خانه را یک‌باره زندان می‌کند

من به پای عشق، عمری از جوانی سوختم
آتشِ خاموشِ دل، جان مرا سوزان می‌کند

گفتم از یادش برآیم، دیدم این دل ساده است
هرچه پنهانش می کنم، باز دلم، طوفان می‌کند

رفتنش پایان نبود، آغازِ یک تنهایی‌ بود
بعدِ او هر کوچه‌ای را اشک مهمان می‌کند