خدایی

اِمشَبَم دِل در هَوایَش بی‌قراری می‌کنَد
شب، دِراز اَست و ،غَمَش، نُوحِه‌ سَرایی می‌کند

من، گُذَشتَم ،از دِل و جانم برایش ،هر نَفَس
از همین رو ،اینچنین، او خودسِتایی می‌کنَد

جِسمِ بیمارَم، بسوزَد، هَر شَب از دَردِ فِراق
جانِ مَن می‌دانَد و، از من جُدایی می‌کنَد

گَرچِه حافِظ ،وَعْدِهٔ دیدارِ، جانان دادِه اَست
فِکر دیدارَش هَنوز، دِل را هَوایی می کند

قلبِ من ، از غُصِه لَبریز و، دِلَم دَریایِ خون
غَم دَرونَم ،ریشه کَردِه، پادِشاهی می‌کنَد

کَشتیِ عُمرَم، شِکَست و یادِ او، اما هنوز
تَک‌ تَکِ، این لحظِه‌ ها را، ناخدایی می‌کند

خَستِه‌اَم، خسته زِ تِکرارِ ، غم و دردِ فِراق
خسته از دستِ، دِلی که ، جان فَدایی می‌کند

کاش می‌شد لَحظِه‌ ای غافِل شَوَم از حالِ ، خویش
غافِل ،از یاری که با من ،بی‌وَفایی، می‌کند

او نمی‌دانَد، وَلی من خوب می‌دانَم که هست
هست، با من، آن خدایی که، خدایی می‌کند

عاقِبَت، می‌آید آن روزی که او هَم، مِثل مَن
عاشق است و، عشقِ لِیْلی را گِدایی می‌کند

آن زَمان است، که تَمامِ واژِه‌ هایِ این غَزَل
در میانِ، اشک و آهَش، خود نَمایی می‌کند
در میانِ اشک و آهَش خود نَمایی می‌کند...