کوچه گرد

قلبِ من هر گوشه اش ویرانه ایست
مثل من، اینجا کسی دیوانه نیست
شد اسیر دست هر بیگانه ای
پَر شِکست... اینجا نبودش، خانه ای

کوچه گردی در سکوت فصل سرد
شد دلم از غم، اسیر آه و دَرد

من چه گویم، از دلم بیچاره، دِل
بر سرش میکوبد از، آوار و گِل

چَشمِ خود بندَد به رویِ عالمی
چون ندید از آدمی ها، آدمی

آخرین فریادِ من در سینه ماند
بغضِ من در گوشهٔ این خانه ماند

خسته از این راهِ بی‌پایانِ خود
مانده‌ام با سایهٔ ویرانِ خود

دردها در سینه زندانی شدند
واژه‌ها از بغضِ من جاری شدند

چون نماند از همدلی دیگر نشان
شعر شد فریادِ خاموشِ جهان