وقتی رسیدم
وقتی رسیدم باد بویِ تو را از کوچه برده بود
نه نامی از تو، نه نشانی، کوچه هم دل مرده بود
کوچه میپرسید از من: «او کجا جا مانده است؟»
آهِ من پاسخ نداد و بغض، لب را دوخته بود
ماه از اندوهِ چشمانم به پشتِ ابر رفت
آسمان هم داغِ هجرانِ تو را فهمیده بود
هر چراغی در غیابِ تو شبیهِ گریه شد
خانه از تنهاییِ خود با سکوت آمیخته بود
هر کجا نوری به جا بود، از حضورِ روشنَت
سایه هم در حسرتِ آن روشنی گمگشته بود
کوچه از آوازِ پایت خاطره در سینه داشت
لیک باران ردِّ آن نقشِ تماشا شسته بود
مانده بودم با غروب و حسرتِ دیدارِ تو
جبر دنیا با خودش سهمِ دعا را برده بود
من رسیدم، دیر... و دنیا پیش از آن
هر چه از دیدار باید میشد، از ما برده بود
من دعا کردم ببینم باز رویِ ماهِ تو
دستِ تقدیر آرزویم را ز من دزدیده بود
گرچه رفتی، در تمامِ فصلهای بیبهار
باغ، عطرِ گامهایت را هنوز اندوخته بود
خانه، بعد از تو، شبیهِ خانهای متروک شد
خنده را از پشتِ در، اندوه، یکجا برده بود
پنجره چشم انتظارِ آمدنهای تو ماند
پشتِ شیشه، بغضِ باران ناله ای فرسوده بود
جز تو دیگردر بساطِ خاطرم چیزی نماند
آنچه بود از زندگی، تنها هوایِ تو بود
مانده بودم با غزل، با اشک، با دیوارها
باد، با خود دار و ندارم را به یغما برده بود
ترانهسرا: مهتا قهرمان